عجب تعطیلی هاااااا

امروز به یه بد بختی بیدار شدم از خواب ساعت 7 هرجور بود خودمو رسوندم مدرسه

 

رفتم اونجا معاونمون جلوم سبز شد گفت ریحانه واسه چی اینقد دیر اومدی منم دستمو گرفتم رو دلم گفتم مریض بودم خانوم بعد احمق میگه سرما خوردی گفتم نه مسموم شدم نمیدونم دیشب چی خوردم گفت باشه از این رد شدم رفتم بالاتو کارگاه دیدم هنوز نرفته سر کلاس گفتم خداروشکر 7:30 شد دیدیم نیومد همش خدا خدا میکردیم که نیاد بعد از دفتر سوم کامپیوتر رو خواستن گله ای رفتیم تو دفتر فکر کردیم هممون رو میخوان تنبیه کنن بعد گفتن بیاید زنگ بزنید خونه هاتون اونایی که میان دنبالشون اونایی هم که خودشون میرن از خونشون بعد زنگ میزنن به مابعد فردا هم نیاید که اون دبیرتون نمیاد

ما هم خوشحال زنگ زدم بابا اومد اول تصمیم داشتم از فردا هیچی نگم و برم با بچه ها بیرون بعد گفتم بیخیال ارزش نداره و دردسر داره و اینا

گفتم به بابام که فردام تعطیلم 3شنبه هم تعطیل رسمی 3 روز تعطیلیم دیگههههههه

 

همش میرم خونه همسایه که اگه اونا برن بیرون منم آویزون بم با اونا بیرون واسه همین نت کم میام

 

بعد یه بنده خدای واسه همین که کم میام فکر کرده بود من دارم درس میخونم که نمیام قهقهه

 

ببخشید زیاد فک زدم انگشتام درد گرف دیگه تا آپ بعدی بابای

/ 9 نظر / 8 بازدید
نازبانو

عزیز دلم منو یاد خاطرات مدرسه ی خودم انداختی، خوش بگذره بهت دختر خانم راستگو[گل]

چمران محبی

حالا مگه هفته بعد رو ازت گرفتن ، آدم وقتی مدرسه میره، باید قدر تعطیلی ها رو بدونه ... وای چقدر دلم برای روزهای تعطیل مدرسه که لامصب مثه برق و باد میگذشتن تنگ شده [نیشخند]

سمن

چرال نمی خواي فك بزني؟ خب ما مي يايم حرفاي تو رو بخونيم ديگه تو هم بيات حرفاي ما رو بخون منتظرتم[چشمک]

ابراهیم

سلام خیلی خوب و جالب بود. ولی اگه یکم نگارشت رو بهتر کنی بهتر از این میشه. خسته نباشی [گل]

سپینود

اپم زود بیا اینبار باید نمره بدی ____ (¯ `·✦.·´¯) _____ (_.·´/|\`·._) _______ (_.:._)__(¯`:´¯) __(¯`:´¯)__¶__(¯ `·.✦.·´¯) (¯ `·İ✦.·´¯)¶__(_.·´/|\`·._) (_.·´/|\`·._)¶____(_.:._)_¶ __(_.:._)__ ¶_______¶__¶¶ ____¶_____¶______¶__¶¶ ¶¶ _____¶__(¯`:´¯)__¶_¶¶¶¶ ¶¶¶¶ ______(¯ `C.✦.·´¯)_¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶ ______(_.·´/|\`·._)¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶ _______¶(_.:._)_¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶ ¶_______¶__¶__¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶______

سپینود

اپم زود بیا اینبار باید نمره بدی ____ (¯ `·✦.·´¯) _____ (_.·´/|\`·._) _______ (_.:._)__(¯`:´¯) __(¯`:´¯)__¶__(¯ `·.✦.·´¯) (¯ `·İ✦.·´¯)¶__(_.·´/|\`·._) (_.·´/|\`·._)¶____(_.:._)_¶ __(_.:._)__ ¶_______¶__¶¶ ____¶_____¶______¶__¶¶ ¶¶ _____¶__(¯`:´¯)__¶_¶¶¶¶ ¶¶¶¶ ______(¯ `C.✦.·´¯)_¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶ ______(_.·´/|\`·._)¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶ _______¶(_.:._)_¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶ ¶_______¶__¶__¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶______

لمس دل

سلام ریحانه جون. وبت قالب قشنگي داره. ساده و خودموني مي نويسي و خب يجورايي حس خوبيه برام زنده شدن خاطرات مدرسه... ولي اگه نظر مي خوای بنظرم بهتره اگه خاطره مي نويسي جوري باشه که جزييات ملموس داشته باشه و خواننده شرايط رو مجسم کنه. و مهم تر راينکه خاطرات فقط بيان خاطره نباشه, جوري باشه که توش هم خودت هم بقيه چيزي ياد بگيرن...اينجوري موفق تري. مي دونم زياد شد اما سعي کردم کامل بگم. راستي داستانت هم خوندم که بعد بهت می گم کجاهاش خیلی خوب بود و کجاهاش رو باید یه دستی بهش بکشی.. . موفق باشي خانومي. بازم بیا پیشم.

نسرین

ها ها دلت درد گرفته حقتههههههه[خنده]