Love

رویاهای یه دختر دیوونه ی عاشق ( خودم)

همه اینارو به عشقم گفتم همینجوری

بعد اون خیلی تعریف کرد و گفت قشنگه تصمیم گرفتم اینجا هم بذارم تا شما بخونید و ببینید چطوره

دوس دارم یه خونه باشه زیر آب

تو باشی من باشم و ماهی ها

اونجا بیخیال از همه چیز و بدون هیچ مشغله ای کنار هم زندگی کنیم

ولی نه!

زندگی بدون مشغله یک رنگ میشه

خب بعده چند وقت میریم تو یه شهره شلوغ

بعد اونوقت وقتی که خوب خسته شدیم از همه دردسرای شهرای بزرگ بریم تو یه روستا

اونجا باهم رو یه زمین کشاورزی کار میکنیم

ولی نه!

کشاورزی خستت میکنه عشق منو اون دستای خوشگلت خراب میشه

نه روستام نمیخوام

دوس دارم بریم تو یه جزیره آروم و خلوت که خیلی هم دور افتادس

ولی نه!

یادم نبود من دریا زده میشم و مشکل پیش میاد برامون

پس میریم تو یه شهره معمولی تو با یه کار خوب و منم با نویسندگی کنار هم زندگی رو به خوبی میگذرونیم

خب دیگه مشکلی نیست

حالا دیگه وقت یه تنوع اساسی

خب این تنوع چی میتونه باشه جز یه بچه؟

با هم نگهش میداریم و بزرگ شدنش رو میبینیم

از شیر خوردنش تا دانشگاه رفتنش تا ازدواجش

همه رو عاشقونه میبینیم

بعد که نوه مون به دنیا اومد بغلش میکنیم و به زندگی که داشتیم و بچه ای که تربیت کردیم افتخار میکنیم

و...

از این که اینو بگم میترسم اما همینه آخرش همینه

آخرش اینه

تو بغل هم راضی از تک تک لحظات عمرمون پر میگیریم و میریم اون دنیا

میریم اونجا و بازهم از خدا میخوایم که دوباره با هم باشیم

میخوایم که بذاره بازم ما با هم خوشبخت بشیم

***The End***

[ جمعه ٩ دی ،۱۳٩٠ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]