Love

درد و دل

خدا خوب میدونه که چی کشیدم

خدا میدونه چه زجری رو دیدم

سر حرفم تویی دنیارو گشتم

آخه چرا شدی تو سرنوشتم

نمیدونم از کجا شروع کنم

نمیدونم چی بگم اصلا چیزی ندارم که بگم

خستم از همه چیزای تکراری خستم از چیزایی که دارم میبینم باید چیکار کنم؟

 آخر کارام چی میشه؟

چرا از هیچ کاری و اتفاقی راضی نیستم؟

چرا هیچی نمیتونه خوشحالم کنه؟

خوشحالی چیه؟

تو جمع دوستات باشی و بگی و بخندی؟

یه خونواده خوب داشته باشی؟

پولدار باشی؟

من که نمیدونم شما خوشبختی رو چی معنی میکنید ولی واسه من هیچکدوم از اینا نیس

خوشبختی واسه من فقط و فقط داشتن یه عشقه یکی که به خاطرش زندگی کنم

صبح به عشق اون چشامو باز کنم و شب با یاد اون بخوابم

راستش یه چند روزی هست که یه پسره خیلی گیر داده بهم خیلی دوسم داره اینطور که معلومه

اما من دوسش ندارم حتی نمیتونم بهش یه فرصت کوچیک بدم نمیتونم و نمیخوام کسیو همش دوستام بهم میگن گناه داره پسر خوبیه تورو خدا باهاش دوست شو ولی به خدا نمیتونم نمیخوام

نمیدونم تا کی با این خاطرات بدم نمیدونم چطوری باید فراموششون کنم نمیدونم چیکار کنم تا وقتی یاد اون شب میافتم اینطوری حالم بد نشه

دوست دارم خیلی بلا ها سر خیلیا بیارم ولی نمیتونم حتی نمیتونم حرف بزنم صدام به جایی نمیرسه نمیتونم داد بزنم و بگم... نمیتونم بهم فرصت نمیدن

[ چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]