Love

حرفایی که روی دلم مونده

نمیدونم چی بگم...

 

بازم وضعم شده مثل قدیما

 

تازه خوب شده بودما که اون اتفاق افتاد و کل زندگیم رو بهم ریخت

 

میدونم نفرین بده ولی دوست دارم 24 ساعته نفرین کنم باعث و بانیشو هرچی میخوام فکر نکنم بهش اما نمیشه

همین دوماه پیش بود که کلی خوشحال بودم که واااای دیگه لازم نیس قرصامو بخورم دیگه سر درد نمیشم دیگه شبا زود خوابم میبره و خواب بد نمیبینم ولی یه هفته بیشتر اوضاع خوب نبود برام بعدش دوباره مشکل...

 

اشکال نداره خدا جون واسه اینکه میدونم هرکیو بیشتر دوس داری بیشتر امتحان میکنی

بازم همیشه میگم خداروشکر

الانم نمیگم وضعم بده نه اصلا هم وضعم بد نیس اما دلم پره دلم شکسته

نمیدونم چیکار کنم فقط سردرگمم روزام میگذره ولی من نمیگذرم

من جریان ندارم انگاری خیلی وقته که مردم انگار دیگه هیچ حسی ندارم نه نسبت به خوبی نه نسبت به بدی درست مثل یه عضوی که فلج شده

شاید اینم بگذره شاید یه سال دیگه بیام نوشته  های این وبلاگمو بخونم و حس خوبی بهم دست بده و یه خاطره خوب باشن برام

درست مثل اون وبلاگم وقتی میخونم خیلی دوس داشتم همه خاطرات خوب و بدم رو

مثلا:

به من میگه فرشته... میگه مثل فرشته ها میمونم

خیلی دوسش دارم بدون اون حتی یه لحظه هم نمیتونم

واااای دعوامون شد وااای الان دو سه روزه باهاش حرف نزدم

بارون اومد... رفتم زیر بارون با یاد و خاطرش و به آسمونی نگاه کردم که میدونم اونم بهش نگاه میکنه

این خاطراتو خیلی دوس دارم هم خوبش واسم شیرینه هم بدش

بگذریم دیگه هیچی ازش نمونده هیچی

و در آخر هم یه شعر میذارم آخر پستم به یاده اون موقع ها( همیشه آخر پست هام یه شعر بود )

 

در این خانه ی  متروکه ی ویران را کسی دیگر نمی کوبد

  کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

  و من چون شمع می سوزم

  و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

  و من گریان و نالانم

  و من تنهای تنهایم

  درون کلبه ی خاموش خویش اما

  کسی حال من غمگین نمی پرسد

  و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

  درون سینه پر جوش خویش ، اما

  کسی حال من تنها نمی پرسد

  و من چون تک درخت زرد پاییزم

  که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

  و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

[ شنبه ٥ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]