Love

یه عصر پنجشنبه تموم نشدنی

اول از همه سلام به همه قلب

ممنون از نظرای خوبتون

دیروز یه روز طولانی و خسته کننده بود ساعت 3  دوست مامانم زنگ زد بهش که ریحانه میخواسته با فلانی بره خرید اگه میخواد بره الان بیاد منم زود حاظر شدم رفتم هیچی دیگه رفتیم خریدامم کردم ساعت 6:30 برگشتیم خسته و مونده رفتم تو خونه بعد به فکر شدم که برم کتاب بگیرم سال تموم شد و من هیچی نخوندم رفتم با دختر همسایه برم حاظر شد رفتیم اون کتابایی که من میخواستم نداشتن بعد این دختر همسایمون گفت تا اینجا که اومدیم بیا بازار هم بریم من کفش ببینم واااای چشمتون روز بد نبینه تا ساعت 8:30 هم با اون تو بازارها راه میرفتم

دیگه داشتم از کمر درد و پا درد و سر درد میمردم فکر میکردم غیر ممکنه دیگه تو عمرم به این خستگی  بشم

باز ساعت 9 هم با مامانم رفتیم بیرون البته اونجا دیگه با ماشین بودیم

وای فردا باز مدرسه باز درس باز دردسر نیشخند

هفته پیش کلا تعطیل بودیماااااا

و در آخر هم این شعر خوشگل تقدیم به شما (از فروغ فرخزاد )

خاطرات

 

 باز در چهره خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستی سوزت

 

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق

که ز چشمت به دل من تابید

 

باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش توفان بود

 

یاد آنشب که ترا دیدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانه عشق

 

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بیرنگ و خموش

که سراپای وجودم را سوخت

 

رفتی و در دل من ماند بجای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشک

حسرتی یخ زده در خنده سرد

 

آه اگر باز بسویم آئی

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق

آخر آتش فکند برجانت

[ جمعه ٢٠ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]