Love

عجب تعطیلی هاااااا

امروز به یه بد بختی بیدار شدم از خواب ساعت 7 هرجور بود خودمو رسوندم مدرسه

 

رفتم اونجا معاونمون جلوم سبز شد گفت ریحانه واسه چی اینقد دیر اومدی منم دستمو گرفتم رو دلم گفتم مریض بودم خانوم بعد احمق میگه سرما خوردی گفتم نه مسموم شدم نمیدونم دیشب چی خوردم گفت باشه از این رد شدم رفتم بالاتو کارگاه دیدم هنوز نرفته سر کلاس گفتم خداروشکر 7:30 شد دیدیم نیومد همش خدا خدا میکردیم که نیاد بعد از دفتر سوم کامپیوتر رو خواستن گله ای رفتیم تو دفتر فکر کردیم هممون رو میخوان تنبیه کنن بعد گفتن بیاید زنگ بزنید خونه هاتون اونایی که میان دنبالشون اونایی هم که خودشون میرن از خونشون بعد زنگ میزنن به مابعد فردا هم نیاید که اون دبیرتون نمیاد

ما هم خوشحال زنگ زدم بابا اومد اول تصمیم داشتم از فردا هیچی نگم و برم با بچه ها بیرون بعد گفتم بیخیال ارزش نداره و دردسر داره و اینا

گفتم به بابام که فردام تعطیلم 3شنبه هم تعطیل رسمی 3 روز تعطیلیم دیگههههههه

 

همش میرم خونه همسایه که اگه اونا برن بیرون منم آویزون بم با اونا بیرون واسه همین نت کم میام

 

بعد یه بنده خدای واسه همین که کم میام فکر کرده بود من دارم درس میخونم که نمیام قهقهه

 

ببخشید زیاد فک زدم انگشتام درد گرف دیگه تا آپ بعدی بابای

[ شنبه ۱٤ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]