Love

یه اتفاق تازه

This was just meant to be
you are coming back to me
cause, this is pure love
cause, this is pure love

عشق واقعی عشقیه که همیشه تازگی خودش رو داره همیشه دوسش داری مثه قبل حتی باید هر روز بیشتر از قبل هم باشه

امیدوارم که همتون عشق واقعی رو پیدا کنید چون زندگی بدون عشق معنا نداره

نمیدونم چی بگم دیگه منم با عشق قدیمیم آشتی کردم امیدوارم بتونیم با هم بسازیم و با هم باشیم تا آخر عمرمون

از نیما جون دوست عزیز و خیلی عزیز و خیلی زیاد دوست داشتنیم هم ممنونم که باعث شد ما آشتی کنیم واقعا کار خیلی بزرگی کرد برامون هیچوقت یادم نمیره و همیشه ممنونم ازش

دیگه همینا دیگه باز داستان ها شروع شد حالا یکی بیاد جلو دعواهای مارو بگیره تا نزدیم همدیگرو نکشتیم

نه شوخی کردم ما باهم خیلی خوب میسازیم و اصلا هم دعوا نمیکنییییییییم

[ پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٩ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


درد و دل

خدا خوب میدونه که چی کشیدم

خدا میدونه چه زجری رو دیدم

سر حرفم تویی دنیارو گشتم

آخه چرا شدی تو سرنوشتم

نمیدونم از کجا شروع کنم

نمیدونم چی بگم اصلا چیزی ندارم که بگم

خستم از همه چیزای تکراری خستم از چیزایی که دارم میبینم باید چیکار کنم؟

 آخر کارام چی میشه؟

چرا از هیچ کاری و اتفاقی راضی نیستم؟

چرا هیچی نمیتونه خوشحالم کنه؟

خوشحالی چیه؟

تو جمع دوستات باشی و بگی و بخندی؟

یه خونواده خوب داشته باشی؟

پولدار باشی؟

من که نمیدونم شما خوشبختی رو چی معنی میکنید ولی واسه من هیچکدوم از اینا نیس

خوشبختی واسه من فقط و فقط داشتن یه عشقه یکی که به خاطرش زندگی کنم

صبح به عشق اون چشامو باز کنم و شب با یاد اون بخوابم

راستش یه چند روزی هست که یه پسره خیلی گیر داده بهم خیلی دوسم داره اینطور که معلومه

اما من دوسش ندارم حتی نمیتونم بهش یه فرصت کوچیک بدم نمیتونم و نمیخوام کسیو همش دوستام بهم میگن گناه داره پسر خوبیه تورو خدا باهاش دوست شو ولی به خدا نمیتونم نمیخوام

نمیدونم تا کی با این خاطرات بدم نمیدونم چطوری باید فراموششون کنم نمیدونم چیکار کنم تا وقتی یاد اون شب میافتم اینطوری حالم بد نشه

دوست دارم خیلی بلا ها سر خیلیا بیارم ولی نمیتونم حتی نمیتونم حرف بزنم صدام به جایی نمیرسه نمیتونم داد بزنم و بگم... نمیتونم بهم فرصت نمیدن

[ چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


نبودم!

سلام سلام

 

نبودم  آپ نمیکردم پی سی ترکیده بود  هرجاشو درست میکنم یه جای دیگش میلنگه

خیلی دلم برای نت و دوستام تنگیده بود

نزدیک دوهفته نبودم. مرسی از همه ی کامنت هاتون

نمیدونم چی بگم چیزی ندارم بگم

آپ میکنم بعدا باید یکم فکر کنم الان یکی هی پی ام میده نمیشه جوابشو ندم اگه ندم میکشه منو که

پس تا بعد بابای

[ دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


حرفایی که روی دلم مونده

نمیدونم چی بگم...

 

بازم وضعم شده مثل قدیما

 

تازه خوب شده بودما که اون اتفاق افتاد و کل زندگیم رو بهم ریخت

 

میدونم نفرین بده ولی دوست دارم 24 ساعته نفرین کنم باعث و بانیشو هرچی میخوام فکر نکنم بهش اما نمیشه

همین دوماه پیش بود که کلی خوشحال بودم که واااای دیگه لازم نیس قرصامو بخورم دیگه سر درد نمیشم دیگه شبا زود خوابم میبره و خواب بد نمیبینم ولی یه هفته بیشتر اوضاع خوب نبود برام بعدش دوباره مشکل...

 

اشکال نداره خدا جون واسه اینکه میدونم هرکیو بیشتر دوس داری بیشتر امتحان میکنی

بازم همیشه میگم خداروشکر

الانم نمیگم وضعم بده نه اصلا هم وضعم بد نیس اما دلم پره دلم شکسته

نمیدونم چیکار کنم فقط سردرگمم روزام میگذره ولی من نمیگذرم

من جریان ندارم انگاری خیلی وقته که مردم انگار دیگه هیچ حسی ندارم نه نسبت به خوبی نه نسبت به بدی درست مثل یه عضوی که فلج شده

شاید اینم بگذره شاید یه سال دیگه بیام نوشته  های این وبلاگمو بخونم و حس خوبی بهم دست بده و یه خاطره خوب باشن برام

درست مثل اون وبلاگم وقتی میخونم خیلی دوس داشتم همه خاطرات خوب و بدم رو

مثلا:

به من میگه فرشته... میگه مثل فرشته ها میمونم

خیلی دوسش دارم بدون اون حتی یه لحظه هم نمیتونم

واااای دعوامون شد وااای الان دو سه روزه باهاش حرف نزدم

بارون اومد... رفتم زیر بارون با یاد و خاطرش و به آسمونی نگاه کردم که میدونم اونم بهش نگاه میکنه

این خاطراتو خیلی دوس دارم هم خوبش واسم شیرینه هم بدش

بگذریم دیگه هیچی ازش نمونده هیچی

و در آخر هم یه شعر میذارم آخر پستم به یاده اون موقع ها( همیشه آخر پست هام یه شعر بود )

 

در این خانه ی  متروکه ی ویران را کسی دیگر نمی کوبد

  کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

  و من چون شمع می سوزم

  و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

  و من گریان و نالانم

  و من تنهای تنهایم

  درون کلبه ی خاموش خویش اما

  کسی حال من غمگین نمی پرسد

  و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

  درون سینه پر جوش خویش ، اما

  کسی حال من تنها نمی پرسد

  و من چون تک درخت زرد پاییزم

  که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

  و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

[ شنبه ٥ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


عقده ی دل

می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، نشد

نفرین بر این سکوت غم افزا کنم ، نشد

می خواستم که در غم عشق تو سالها

فکری به حال این دل تنها کنم ، نشد

می خواستم شبی به خیال تو تا سحر

دل را اسیر وعده ی فردا کنم ، نشد

می خواستم هنر کنم و پیش طاعنان

عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد

می خواستم به خاطر تار شکسته ام

تاری ز گیسوان تو پیدا کنم، نشد

می خواستم که کاسه ای از شربت جنون

خیراتی قبیله ی لیلی کنم ، نشد

می خواستم به گوشه ی زندان انتظار

پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد

می خواستم به یاد غرور شکسته ام

آیینه را فدای تماشا کنم ، نشد

می خواستم که نگذرم از آبروی ایل

ترک دل فراری و رسوا کنم ، نشد

می خواستم به شیب جنون زودتر رسم

یعنی که پشت فاصله را تا کنم ، نشد

می خواستم ز روزن غربال اعتماد

با آبروی ریخته سودا کنم ، نشد

می خواستم که غنچه ی شبنم ندیده را

با اشک انتظار ، شکوفا کنم ، نشد

[ پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


مهم نیست...

مهم نیست اگه اونی که یه وقتی خیلی دوسش داشتی دوست نداره

مهم اینه که الان یکی هست که کنارش خوشحالی

 

مهم نیست که بقیه چجوری در موردت فکر کنن

مهم اینه که خودت اونطوری که میخوای فکر کنی

 

مهم نیست که بهت کم محلی میکنن

مهم اینه که تو به اونایی که ارزش دارن باید محل بذاری

 

مهم نیست که دلتو بشکنن

مهم اینه که تو دل کسیو نشکنی

 

مهم نیست که امروز تنهایی

مهم اینه که یادت بمونه چی شد تا فردا دوباره اینطوری تنها نشی

 

مهم نیست که تحقیر شدی

مهم اینه که روحت بزرگ باشه

 

مهم نیست اگه بهت خیانت شده

مهم اینه که تو به کسی خیانت نکنی

 

مهم نیست اگه فکر میکنی کسی دوست نداره

مهم اینه که قلب تو اونقدر بزرگه که همه رو دوست داری

 

مهم نیست اگه که فکر میکنه دوسش نداری

مهم اینه که تو با تمام وجود دوسش داری

 

مهم نیست...

مهم نیست...

مهم نیست...

 

 اینو  نوشتم

برای تسکین دردای خودم

برای یادآوری همه سادگیام

 

[ چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]