Love

دوستم دارد یا . . . ؟

اگه تکراری بود ببخشید


رز زیباییست پس دوستم دارد

ندارد چون هیچ وقت برایم رز نخرید

پر پرش می کنم رز را

دوست دارد مرا

دوست ندارد مرا

دوست دارد مرا

ندارد اگر نه رهایم نمی کرد

دارد چون نوبت گلبرگ دوست دارد! است

ندارد اگر نه رهایم نمی کرد

دارد اگر نداشت به سراغم نمی آمد

ندارد چون از ابتدا قصدش رفتن بود

دارد اگر قصد رفتن داشت چرا از ابتدا آمد ؟

ندارد خودت خوب می دانی

دارد چون جوابم را ندادی

ندارد ، آمد که بسوزاند دلت را !

دارد اگر نداشت چکار به دلم داشت ؟

ندارد ، دل سوزاندن عادتش بود !

دارد چون نوبت گلبرگ دوست دارد ، است

ندارد ، نوبتی هم باشد دوستت ندارد

دارد ، چون دل به دل راه دارد

ندارد ، خودت را گول نزن ، دل هم به دل راه ندارد

دارد . . .

ندارد . . .

دارد . . .

ندارد . . .

چه داشته باشد چه نداشته باشد مهم نیست

به هر حال من دوستش دارم
 
[ دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


 

 

خیلی وقتها میدونیم که داشتن چیزی محاله ... مگه نه؟

 


ولی با آرزوی داشتنش شادیم و خوشحال

..

 

 


خیلی وقتها میدونیم محاله به آرزومون برسیم ...... ولی حاضر نیستیم از آرزومون بگذریم

 

 

 


اینو حق خودمون میدونیم که برای رسیدن به اون آرزوی محال تلاش کنیم

..

 

 

 

به این نیرو ......... به این خواسته .......... به این آرزو .......چه اسمی میدید؟

 

 

امید ............. خوش خیالی ............. یا

.....

[ یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


!!!!!!!!

جاتون خالی یک دعوایی شده بود تو کوچمون

 

یه خانومی داشته دنده عقب میومده ماشین ژشت سریش هم هی بوق میزده که نخوره بهش چون دیگه داشته میزده بش از آخر مرده عصبانی میه سرشو میکنه بیرون میگه تو که رانندگی بلد نیسی غلط میکنی میشینی پشت فرمون

 این خانومه هم با دوتا دختراش میریزن سر این بد بخت شروع میکنن به  دعوا بعد یکی از دخترا میپره به آقاهه آقاهه هم هلش میده این خانومم زنگ میزنه به پلیس و میگه هم خودمو زده هم دخترمو وای اگه بدونید چه جیغ و دادی میکرد

دیگه پلیس اومد رفتن آگاهی طفلی مرده هم با ماشین تاکسی رانی بود خیلی هم مظلوم بود دلم سوخت امیدوارم که نگیرنش مقصر هم نبوده واقعا

همینطوری گفتم تعریف کنم وبلاگم یکمی هم جنایی بشه هان؟

راستی یه معلم داریم هیچی سرش نمیشه :((‌من موندم چجوری با این سر کنیم تا آخر سال آخه واسه درسای تخصصیمون هم هستش

[ شنبه ٢۸ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


عیدتون مبارک

با یکمی تاخیر عیدتون مبارک

 

عید غدیر رو دوست دارم چون امام علی رو دوست دارم واقعا مرد بزرگی هست

دیروز هم رفتیم خونه یکی از دوستامون که سید بود یه عیدی خیلی خوشگل هم گرفتم

یه حس تازه ای دارم یه حس خوب یه حس عجیب چیه نمیدونم

مدرسه هم خوبه سلام داره خدمتتون

دوس دارم زودتر امسال تموم بشه با این که میدونم خیلی دلم واسه مدرسه تنگ میشه اما دیگه دوست دارم تموم بشه

[ چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


یه عصر پنجشنبه تموم نشدنی

اول از همه سلام به همه قلب

ممنون از نظرای خوبتون

دیروز یه روز طولانی و خسته کننده بود ساعت 3  دوست مامانم زنگ زد بهش که ریحانه میخواسته با فلانی بره خرید اگه میخواد بره الان بیاد منم زود حاظر شدم رفتم هیچی دیگه رفتیم خریدامم کردم ساعت 6:30 برگشتیم خسته و مونده رفتم تو خونه بعد به فکر شدم که برم کتاب بگیرم سال تموم شد و من هیچی نخوندم رفتم با دختر همسایه برم حاظر شد رفتیم اون کتابایی که من میخواستم نداشتن بعد این دختر همسایمون گفت تا اینجا که اومدیم بیا بازار هم بریم من کفش ببینم واااای چشمتون روز بد نبینه تا ساعت 8:30 هم با اون تو بازارها راه میرفتم

دیگه داشتم از کمر درد و پا درد و سر درد میمردم فکر میکردم غیر ممکنه دیگه تو عمرم به این خستگی  بشم

باز ساعت 9 هم با مامانم رفتیم بیرون البته اونجا دیگه با ماشین بودیم

وای فردا باز مدرسه باز درس باز دردسر نیشخند

هفته پیش کلا تعطیل بودیماااااا

و در آخر هم این شعر خوشگل تقدیم به شما (از فروغ فرخزاد )

خاطرات

 

 باز در چهره خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستی سوزت

 

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق

که ز چشمت به دل من تابید

 

باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش توفان بود

 

یاد آنشب که ترا دیدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانه عشق

 

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بیرنگ و خموش

که سراپای وجودم را سوخت

 

رفتی و در دل من ماند بجای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشک

حسرتی یخ زده در خنده سرد

 

آه اگر باز بسویم آئی

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق

آخر آتش فکند برجانت

[ جمعه ٢٠ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


عجب تعطیلی هاااااا

امروز به یه بد بختی بیدار شدم از خواب ساعت 7 هرجور بود خودمو رسوندم مدرسه

 

رفتم اونجا معاونمون جلوم سبز شد گفت ریحانه واسه چی اینقد دیر اومدی منم دستمو گرفتم رو دلم گفتم مریض بودم خانوم بعد احمق میگه سرما خوردی گفتم نه مسموم شدم نمیدونم دیشب چی خوردم گفت باشه از این رد شدم رفتم بالاتو کارگاه دیدم هنوز نرفته سر کلاس گفتم خداروشکر 7:30 شد دیدیم نیومد همش خدا خدا میکردیم که نیاد بعد از دفتر سوم کامپیوتر رو خواستن گله ای رفتیم تو دفتر فکر کردیم هممون رو میخوان تنبیه کنن بعد گفتن بیاید زنگ بزنید خونه هاتون اونایی که میان دنبالشون اونایی هم که خودشون میرن از خونشون بعد زنگ میزنن به مابعد فردا هم نیاید که اون دبیرتون نمیاد

ما هم خوشحال زنگ زدم بابا اومد اول تصمیم داشتم از فردا هیچی نگم و برم با بچه ها بیرون بعد گفتم بیخیال ارزش نداره و دردسر داره و اینا

گفتم به بابام که فردام تعطیلم 3شنبه هم تعطیل رسمی 3 روز تعطیلیم دیگههههههه

 

همش میرم خونه همسایه که اگه اونا برن بیرون منم آویزون بم با اونا بیرون واسه همین نت کم میام

 

بعد یه بنده خدای واسه همین که کم میام فکر کرده بود من دارم درس میخونم که نمیام قهقهه

 

ببخشید زیاد فک زدم انگشتام درد گرف دیگه تا آپ بعدی بابای

[ شنبه ۱٤ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


یه چیزی!!!

فقط اومدم یه چیزی بگم و برم

 

میدونستم که این رزهای آبی ، آبی نیستناااا ولی شک داشتم

 

آما امشب جدی جدی بهم ثابت شد که آبی نیستن و رنگشون میکنن

ناراحت نیخوام

 

دیگه رز آبی دوس ندارم اصلا

 

 

 

 

از این به بعد فقط رز ســـــــــــــــــــــفــــــــــــــــــیــــــــــــــــد

 

 

 

 

 

[ جمعه ۱۳ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


تولد!!!

سلاااام قلب

 

من بازم اومدم که چرت و پرت بنویسم نیشخند

 

دیشب تولد یکی از آشناها بودم

 

جاتون خالی خیلی خوش گذشتو دوسش داشتم

حالا این آقاهه که تولدش بود 35 سالش شده بود ما هی سر به سرش میذاشتیم شمع هارو جابه جا مکردیم که بشه 53 یا کیک رو برعکس میذاشتیم که تو عکس 53 بیوفته خنده

حسابی خوش گذشت و خندیدم بعد مدت ها بود که اینطوری بهم خوش میگذشت

یه چیز دیگه من موندم این مدرسه نه به من نمره ای میده نه مدال افتخاری چیزی چرا همه کاراشونو میسپرن به من عصبانی

فلانی مناسبت عید قربان کلیپ بساز ، بیا نامه تایپ کن واسه اداره ، بیا این چیزا رو تایپ کن ، بیا همایش دارن کلیپ بساز آخرشم تحویلم نمیگیرن اصلا 

 

فقط همه میشناسن منو و ریحانه صدام میکنن

 

راستی تو شورای دانش آموزی رای آوردم ورئیس هم شدم هورا

 

خب تا پست بعدی بای بای

[ جمعه ۱۳ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


شروع به کار دوباره

میخوام اگه بشه دوباره بنویسم و اینجارو آپ کنم

 

اول میخواستم تو اون وبلاگ بلگفا بکنم ولی خب چون آدرس اونجارو یکی از معلم هام داشت ضایع بود هرچی هم که خاطره بود از قبل واسشون رمز گذاشتم

 

خوشحال میشم نظرهاتون رو ببینم

 

راستی مشکلی نیس که اگه خاطره بنویسم هان؟

[ چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]