Love

داستانی که نوشتم

در زمان های قدیم پادشاه ظالمی زندگی میکرد که مردم از ظلم و بی عدالتی او به تنگ آمده بودند. او بیشتره در آمده مردم را به عنوان مالیات از آن ها میگرفت و خرج خوش گذرانی خود میکرد. اما در شهر و در میان این مردم نگون بخت چه خبر بود؟ مردم از به دنیا آمدن خود پشیمون بودند و با بی میلی به کارهای خود میرسیدند ، وقتی که پادشاه حاصل تمام تلاش آن ها را از آنها به سادگی میگرفت دیگر چه انگیزه و امیدی برای کار بود ولی نمیشد کار هم نکرد چون اگر مالیاتشان را نمیدادند به سرنوشت بدی گرفتار می شدند. در گوشه ای از این شهره پر درد و غم پسربچه بازی گوشی که هنوز نمیتوانست درک کند که در اطرافش چه میگذرد و هنوز معنی درد و غم را نمیفهمید درگیر شیطنت و بازی های بچگی اش زندگی میکرد. اما با بالا رفتن سنش او دریافت که در اطرافش چه میگذرد و چه ظلمی به مردم شهرش میشد. واقعا برایش دردناک بود و دردناک تر از آن این بود که از دست او هیچ کاری ساخته نبود،دلش میخواست برای بهتر زیستن مردم کاری کند حرکتی انجام دهد اما چگونه؟ بسیار بزرگ مردان دیگری قبل از او بودند که تصمیم به این کار داشتند اما یکی پس از دیگری به دلیل قدرت زیادی که شاه داشت از پا در آمدند و شکست خوردند. محمدحسام بسیار سرخورده و غمگین شده بود سعی کرد به دنبال ره حلی باشد از اطرافیانش در مورد جوانمردانانی که تصمیم به نجات مردم افتاده بودند پرسوجو کرد یکی از آنان که جوان شجاعی بوده است دختر شاه را دزدید و به او گفت که اگر دیگر به مردم ظلم نکند دخترش را به برمیگرداند شاه به ظاهر درخواست اورا قبول کرد اما پس از گرفتن دخترش به حرفش عمل نکرد آن جوان را دستگیر و به قتل رساند. یکی دیگر از قهرمانان شهر آنها سعی کرد که شبانه به قصر شاه حمله کند و اورا به قتل برساند و به درد و غم مردم برای همیشه خاتمه دهد اما آن بزرگ مرد آزادی طلب گیر ماموران افتاد و کشته شد. محمد با خود اندیشید چه راهی میتونه باشه؟‌نه غیره ممکن بود راهی وجود نداشت، سالهل گذشت و محمد حسام تصمیم گرفت برای تحصیل درس پزشکی به پاریس برود و در تصمیم خود جدی بود مادر او با هزار درد و غم یک دانه پسر عزیز خود را سوار بر اسب بدرقه کرد. راه طولانی در پیش بود و او باید مدت زیادی را در راه می بود. بالاخره بعد از چند روز در کوه و بیابان بودن و سختی بسیار کشیدن به پاریس رسید و تحصیل خود را شروع کرد. او با خود عهد بسته بود تا به مردم کشورش خدمت کند حال که او نمیتوانست کاری برای رهایی آن ها از ظلم بی پایان شاه انجام بدهد میخواست کاری کند تا بتواند بیماری های مردم را درمان کند زیرا در آن زمان به دلیل نبودن پزشکان ماهر و ناشناخته بودن بسیاری از بیماری ها تعداد زیادی جان خود را از دست میدادند که از جمله آنها خواهر محمدحسام بود که پزشک نتوانست بیماری اورا تشخیص بدهد و او به سختی آخرین روزهای عمرش بیمار بود و در اثر همان بیماری جانش را از دست داد. مرگ خواهرش یکی دیگر از عواملی بود که او را به تحصیل پزشکی تشویق میکرد. او علاوه بر این که باید درسش رامیخواند باید کاری برای تامین هزینه های خود پیدا کند زیرا با پولی که پدرش در میاورد تنها میتوانست پول نصفی از کلاس ها را بپردازد بنابراین کاری نیمه وقت در یک سوپر مارکت پیدا کرد. هم اتاقی او در خوابگاه از خوش شانسی او پسری ایرانی بود اما از خانواده ای پولدار که بی هیچ علاقه و انگیزه ای به زور پدرش برای تحصیل به آنجا آمده بود پسر مهربان و خوش قلبی بود و به خوبی با محمدحسام صمیمی شد. مشکل زبان او کم کم و با رفتن به کلاس های آموزشی حل شد ، او حال در کلاس های درس به سختی میکوشید او سعی میکرد اندیشیدن را یاد بگیرد نه اندیشه ها را. با توجه به اینکه عصرها در سوپرمارکت به سر میبرد وقت زیادی برای درس خواندن نداشت بنابراین بیشتر شب را بیدار میماند و به درس خواندن مشغول بود ، سخت کوشی او زبان زد تمام دانشجویان و استادان شده بود.
 بالاخره پس از سال های سخت تحصیل در خارج از کشور و دوری از خانواده او به آغوش گرم آنها بازگشت. مادرش پیرتر و شکسته شده بود پدرش هم زیرباره زورگویی های حاکم که نه تنها بهتر نشده بود بلکه بدتر نیز شده بود بسیار خسته به نظر میرسید. محمدوقتی اوضاع را اینگونه دید تصمیم گرفت دیگر نگذارد پدرش کار را در دکان عطاری که داشت ادامه بدهداز او تقاضا کرد که آنجا را به او بدهد تا بتواند مطبی برای خود دست و پا کند. پدرش با درخواست او موافقت کرد. در همه جای شهر شهرت او که پزشکی تحصیل کرده از خارج از کشور بود همه جا پیچید همه برای معالجه به نزد او میامدند پس مدتی از شهرهای اطراف و بعد از آن از شهرای دورتر و تقریبا تمام کشور برای دیدن او و درمان بیماری های خود به او مراجعه میکردند.
پادشاه یک ماه بود که سردرد های شدیدی میگیرفت و به شدت حالش بد میشد و تشنج میگرفت. پس از شنیدن اینکه پزشکی ماهر و زبردست که در خارج از کشور تحصیل کرده و از همه جا برای درمان بیماری هایشان به نزد او میروند خواست تا او را بیاورند. محمد حسام آمد شاه نگاهی به سرتاپای او انداخت و گفت:
پزشکی که میگوشند تو جوانک بی دست و پا هستی؟
آری به من بی دست و پا نمیخورد که بتوانم جان تعداد زیادی از مردم را از مرگ نجات بدهم و آن ها را درمان کنم؟
شاه کمی تعلل کرد و سپس به او گفت:
میتوانی بیماری مرا هم درمان کنی ؟
اگر اجازه بدهید ابتدا شما را معاینه کنم و علائمتان را ببینم تا بتوانم تشخیص بدهم که بیماریتان چیست
پس از معاینه محمد بیماری شاه را تشخیص داد با خود اندیشید که مهلت خیلی مناسبی برای ریشه کن کردن  ظلم اوست پس به او گفت:
راه معالجه و خوب شدن شما در دست من است اما من برای درمان شما یک شرط دارم
پادشاه نگاهی خشمگینانه ای کرد و سپس گفت:
وظیفه ات است که درمانم کنی مگر دست خودت است که میخواهی شرط بگذاری؟
آری فقط من میتوانم شما را درمان کنم و شما راهی جز گوش کردن به حرف هایم ندارید چون نمیتوانید مرا بکشید اگر من را بکشید ره درمان آن را هم با خود به گور میبرم
پادشاه با خود اندیشید و دریافت که حق با اوست به ناچار گفت:
باشد شرطت را بگو
از شما میخواهم دیگر به مردم ظلم نکنید و مالیات های کزاف نگیرید از آنها و برای بهتر شدن وضعشان به آنها کمک کنید
پادشاه قبول کرد با خود فکر کرد این بار هم مثل دفعات قبل بعد از فهمیدن راه درمان زیر حرفم میزنم. محمدحسام نیز حرف او را خوانده بود و چاره ای پیدا کرده بوود. او به مطب رفت و مقدار کمی دارو برایش تهیه کرد و به او داد پادشاه تا یه هفته که داروهایش را میخورد حالش خوب بود و باز آزار و اذیت مردم را شروع کرد ، مردم که از ابتدا میدانستند امیدی نیست باز مانند فبل به زندگی فلاکت بار قبلشان ادامه دادند اما دل محمدحسام روشن بود او میدانست که اوضاع اینگونه نمیماند، بعد از چند روز یکی از ماموران حاکم برای گرفتن دارو به نزد محمدحسام رفت او گفت شما به قولتان عمل نکردید من دیگر هیچ تعهدی نسبت به شما ندارم شاه که اوضاع را اینگونه دید به او گفت دیگر اینگونه نمیشود محمد هم گفت اگر بار بعد هم بعد از چند روز مانند دفعه قبل بکنند دیگر با تمام شدن داروها به سراغ اونیایدند شاه دید دیگر راهی ندارد حرف اورا قبول کرد و اینگونه بود که قدرت عقل بر زور غلبه کرد.
اگر مشکلی داری، به دلیل طرز فکر توست و تنها راهی که می توانی مشکلات را برای همیشه حل کنی، این است که طرز فکرت را تغییر دهی. وین دایر

[ پنجشنبه ٢۸ مهر ،۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]