Love

نیلوفر آبی

 

 

بدون شرح...

[ جمعه ٢٤ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


درد زندگی

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن

را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها

تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که

مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

…… دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم

قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم

چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست

عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند

دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است

درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند

پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.

عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت.

 

[ پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


بی بهونه

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

[ پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


((( افسوس )))

         

 

میترسیدم بری تو من تنها شم

میدونستی که من اسیر چشماتم

یه باغ زرد و افسرده ام که خستم

از تو و خیانتت چشمامو بستم

عاقبت زدی و هستیمو سوزوندی

 

شیشه ی عمر دلم رو با سنگ قلبت  شکوندی

 

اره اشتباهم این بود عشق رو تو چشمات میدیدم

به تو تکیه کردم اما از تو خوبی ندیدم 

افسوس و صد افسوس که اینجور تورو شناختم

باور ندارم این همون عشقیه که  خودم ساختم

 

افسوس  

 

[ سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ] [ نظرات () ]


شعری از فروغ فرخزاد

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور 
یا خزانی خالی از فریاد و شور  
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و
شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

                

 من واقعا عاشق این شعرشمافسوس

[ دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


اگه دوسش داری بهش بگو... ( داستان )

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

 

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

 

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

[ یکشنبه ۱٩ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


عشق

عشق

خشونت معنایی ندارد.

عشق

تنها کار بی چرای عالم است

عشق 

حیات عاشق است و  الاّ عاشق تنهاست..؟؟؟؟؟!!!!!!!

[ شنبه ۱۸ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


دو تا شعر قشنگ...

 
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

 

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

 

 

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

 

یک طرف خاطره ها!

 

یک طرف پنجره ها!

 

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

 

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

 

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست

 


For My LOVE  

 

 

[ شنبه ۱۸ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


...

 یک دوست نازنین رو از دست دادم.واقعا ناراحتم.می تونم بگم بهترین همدم تنهاییم بود.هر وقت ناراحت بودم اونقدر سرمو گرم می کرد که کاملا یادم می رفت نارحتیمو.خیلی سعی کرده بودم که دوستایی به خوبی اون پیدا کنم ولی هیچ کدوم به اون اندازه خوب نبودند.اما...الان از دستش دادم. (نیلوفر) نازنینم!
بدبختیم اینجاست که یه جایی افتاده که می بینمش،ولی نمی تونم برش دارم.

 

[ چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


روزانه

سلام به همه دوستای گلم

مرسی از نظراتون الان که دارم مینویسم زیادی حالم درست نیس یعنی چند روزه که اصلا حالم درست نیس

امروز سر کلاس زبان همه بهم میگفتن که چی شده که تو ساکتی معلممون کلی پرسید چیزیه بگو به من گفتم نه خانوم چیزی نیس یکم بی حالم

میدونید دلیلش چیه؟ دلتنگی چند وقته که تنها شدم...

در عوض امشب با جیگرم بابک ماچرفتیم پار اونقده خوش گذشت که نگو ( بچه دوستمونه تا یه ماه دیگه دوسالش میشه )

خودمم تو عکس هستما خنده

اینم عکسش ببخشید عکس بهتر از این قابل دسترس نبود

اینی که به اسم عشق مخفی وایم کامنت گذاشته کیه؟؟؟؟؟؟؟ خواهش میکنم خودت معرفی کن قلب

خواهش خواهش خواهش البته خودم یه حدسای میزنم نیشخند

از بقیم که نظر دادن خیلی مرسی

[ دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


عشق

میدونید بعضی ها با اینکه بعضی ها واقعا عاشقن و زندگیشون رو باعشق یکی دیگه سر میکنن ولی بازم زندگیشون خیلی سخته چرا؟ چون زندگی فقط وقتی شیرین که با عشقت باشی و کنار عشقت باشی

منم الان دقیقا همین حال رو دارم هروقت که عاشق یکی شدم به یه طریقی پسم زد و اذیتم کرد و من موندم و عشقشو یادش

 

[ یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]


آخرش که چی؟

سوالیه که همش از خودم میپرسم

به قول یکی از بچه ها زدگی کنیم که چی؟ خوب زدگی کنیم بعد بمیریم بعد بریم بهشت بعد با حوری ها و... خوش بگذرونیم آخرش که چی؟ 1سال 2سال 100سال بالاخره زندگی چرا؟

زندگی برای اینکه بی هیچ چشم داشتی به یکی عشق بورزی زندگی کنید که دلیل زندگی یکی دیگه باشید ولی همیشه یادتون باشه قبلش یکی رو پیدا کنید که دلیل زندگی کردن خودتون باشه

زندگی بی عشق هیچه...

حالا یه سوال دیگه

چرا زدگی با اینکه عاشقی بازم سخته؟ چرا؟

تو پست بعدی جوابی رو که من باهاش قانع میشم رو میدم

[ شنبه ۱۱ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ ٍReihane ] [ نظرات () ]